شب آرزوهای من

وقتی ذهنم مثل خیابان ولیعصر ترافیک میشه نمیدونم باید نوشته هامو از کجا شروع کنم، حرف هام یکی یکی شروع به بوق زدن میکنن انگار دنبال یه راه هستند تا زودی بریزند بیرون! اما ترافیک ذهنم به قدری زیاده که فقط میشه بین اونها پیاده روی کرد...

دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم! در کنار خیابانی بایستم تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی... هفتاد سال پیر شدنه یک، به حس گرمیه دست های تو هنگامی که مرا عبور میدهی بی آنکه بشناسی، می ارزد...!!!

 

Goodbye For Ever

All The Words In The Poem

!...Click Here

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من ، می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

!...Click All Life

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 شهریور1393ساعت 1:1  توسط **BOS3000** | 

سیرک راه انداخته ام! کلی احساسات برم میدارد، هوایی میشوم، می پرم می روم سراغ قلم و کاغذ و حریصانه می نویسم، انگار صد سال است که نگذاشته اند بنویسم! بعد، چند روزی که طی می شود، می روم می خوانمش و به نظرم مسخره می آید و به سرم می زند که پاکش کنم، اما اغلب مقاومت میکنم، دلم نمی آید پاکش کنم هرچقدر هم مسخره باشد!

 
قلم به نوشتن نمیرود ، خط های کج حرف های بی معنی و سردر گم در سطر های زندگی.... و تنها عکس العمل نگاه خیره ی من به کنج اتاق!
اندکی تامل ... اندیشه ای کوتاه ... خاطره های مبهم ...
ضربه بر تن ظریف سیگار ...
مدفون زیر خاکستر یا آواره یادت، نمیدانم!
نمیدانم سم نیکوتین است یا تلخی نبودنت که اینگونه سیگارم را تلخ کرده...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 16:0  توسط **BOS3000** | 

 

من یک نفر را توی این دنیا دارم که نمی دانم کیست و کجاست، اما می دانم که دارمش... به خاطر او به دنیا آمدم و می دانم که بخاطر من به دنیا آمده! زمین به آسمان برسد و آسمان به زمین او سهم من است ، سهم خود خود خود من! هیچ احدی هم نمی تواند ازم بگیردش و همین کافیست...

 

اژدهای گنده ای توی دلم زندگی می کند که از دست بد روزگار هم شاخ دارد و هم دم! شاخ هایش روکشی از ضد زنگ دارند و زنگ نمی زنند. روی دمش تیغ های خیلی خیلی خیلی سمی و خطرناک وجود دارد. این اژدها، گاهی خواب است و گاهی بیدار... وقتهایی که خواب است ، خروپف میکند و از دماغش دود سیاهی بیرون می زند و چشمهای زردش با مردمک های سیاه عمودی بسته است.

وقتی که بیدار است ، بدجوری سروصدا راه می اندازد! عاشق آتش بازیست. دهانش را باز میکند و پوووووووووووووووووف... یک نفس گنده و بعد همه چیز سوخته و خاکستر شده!!! البته دل من خیلی وقت است توسط همین اژدها تبدیل به ویرانه های خاکستری شده ولی این اژدها به بیرون دلم هم رحم نمیکند. وقتی دهان گنده اش با آن دندان های دراز و زشت را باز میکند ، آتش بیرون می ریزد و هر که دور و برم باشد را تبدیل به خاکستر می کند. به خاطر همین اژدهاست که حالا دارم تنهای تنها زندگی می کنم. گاه گاهی بیدار میشود و درختها و گل های اطرافم را به آتش می کشاند. کاری از من بر نمی آید. باید وقتی که خیلی بچه بود می کشتمش! حالا هر روز بزرگتر و قویتر از قبل می شود و هیچ کاری از من بر نمی آید...

 

گاهی وقت ها پیش می آید که مغزت بهانه میگیرد از دستت خسته شده ، کلافه اش کرده ای ، چون مدت هاست دلش می خواهد بر چهره ات فرمانروایی کند! خب مغز است دیگر دوست دارد دستور بدهد! مثلا عضلات صورتت را وادار به کشش کند ، به لب هایت دستور دهد از هم گشوده شوند و حنجره ات تا میتواند فریادهایت را بفرستند بیرون! و تو هرکه میخواهی باشی باش فرقی نمیکند... رئیس اوست و اوست که دستور می دهد و تو فقط میتوانی اطاعت کنی... میتوانی اطاعت کنی یا اینکه خودش تورا وادار به اطاعت کند انتخاب با خودت است!!!

کافه ی پری دریایی :Book

+

Music: Taghdir - Shadmehr

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 0:2  توسط **BOS3000** | 

نوشتن هم لوس است. گاهی قهر میکند با آدم و آن وقت آدم باید یک خودکار ترجیحا سیاه دستش بگیرد و هی منتظر باشد که بیاید. هی ناز واژه ها را بکشد و قربان صدقه شان برود. دیشب من نیم ساعت جلوی یک برگه ی سفید نشستم و خودکار سیاه به دست منتظر رسیدن واژه ها شدم. ساعت یک و نیم بود و درست وقتی که تصمیم گرفتم بخوابم واژه های لوس و ننر قصد آمدن کردند. ریختند روی کاغذ و جمله شدند. جانم برایتان بگوید که فقط نوشتم. فقط نوشتن ورزش خوبیست! بهترین ورزش دنیا!

 

میدانی من دلم میخواهد زمان به عقب برگردد.
نه نه نمی خواهم کاری کنم! هیچ چیز را نمی خواهم عوض کنم.
فقط می خواهم بوی شبهای بارانی را از دست ندهم. میخواهم هر وقت شب شد و باران بارید ، چشمهایم را ببندم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم...
همه ی آهنگهای قشنگی که به خاطر تو را به یادم آوردن دیگر نمی توانم بشنوم به کنار ، بوی باران های شبانه بدترین چیزی بود که می توانستی از من بگیری!
بوی باران مال من بود. قرار نبود که مرا یاد کسی بیندازد و یا بهتر بگویم یاد نبودن کسی بیندازد.
می دانی من دلم می خواهد به نبودنت فکر نکنم. دیروز هم همین کار را کردم. آمدم به نبودنت فکر نکنم. پشت وانت بودم! هوا هم خوب بود. خورشید هم رفته بود. رنگها هم کم کم داشتند محو میشدند. آمدم به نبودنت فکر نکنم که خنده ام گرفت!!! دیدم فکر نکردن به نبودن تو عین فکر کردن به بودنت است و فکر کردن به بودنت ، یعنی فکر کردن به هزار و یک اتفاق خوب یا بدی که می توانست بیفتد و نیفتاد.
فکر کردن به بودن تو یعنی فکر کردن به انقلابی که میشد توی شهر مرده ی دلم برپا شود و نشد...
 
+ نوشته شده در  جمعه 7 شهریور1393ساعت 18:8  توسط **BOS3000** | 

خیلی دور , خیلی نزدیک

So Far , So Close

سلام بدون هیچ حرف اضافی...

 عصبانی هستم، این روزها، خیلی! نمی دانم از چی؟ نمی دانم از کی؟ اما گاهی صدایم می لرزد و چشم هایم قرمز می شوند، قلبم خشن می زند و قاطی می گویم، خب این یعنی که عصبانی ام! همش می گردم دنبال آن چیزی که مرا اینجوری عصبانی کرده، آن وقت احتمالا توی خیالم یکنفر را پیدا می کنم، یکنفر از همین دورو وری ها...

دوست داشتم باشی، کنارم باشی، زل بزنی توی چشم هایم ، زل بزنم توی چشم هایت، آن وقت آن راز بزرگمان را با صدای نه چندان بلند توی چشم های هم فریاد بزنیم، آن رازی که یخ هامان را آب می کند، آن رازی که روزی بین این همه شلوغی، لابلای این آدم های سنگی، با هم شریک شدیم و در سکوت بهم گفتیم...

می ترسم. خیلی می ترسم. اگر دیر کنی مرا باید در دنیای دیگه ببینی! مرا همین بس که فرصت داشتم فقط بنویسم تا بدانی هنوز دوستت دارم...

 باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

+ نوشته شده در  شنبه 11 مرداد1393ساعت 1:57  توسط **BOS3000** | 
بنام یگانه آسمونی ها

سلام به همه دوستان خوبم که از جون برام با ارزش تر هستند.

دوستانی که در مرام و معرفت بهترین ها هستند. ((ادعا نمیکنیم بهترینیم اما خوشحالیم که بهترین ها را داریم))

راستش اگر نتونستم بیام یاهو یا سایت بخاطر این بوده که از شرمندگی حتی نمیتونستم یوزر شمارا ببینم چه برسه باهاتون صحبت کنم...

آسمونی ها تقریبا چهار سال پیش بدنیا آمد , سایتی که از همون اول بر پایه دوستی شروع به کار کرد و تا الانم هیچ موقع هدف سایت درآمد یا شهرت یا... نبوده

هیچ موقع برای درامدزا کردن سایت برنامه ریزی نگردیم و ااگر گاهی تبلیغاتی داشتیم کمک هزینه مخارج سایت بوده و خدا شاهده تا الان حتی یک ریال از درآمدهای سایت را خرج خودم نکردم.... اگر هم تبلیغات بوده رج سرور و هدیه ها و... کردیم.

هدف اصلی بوجود امدن یک خانواده بزرگ سایبری بوده که بنظرم توی این هدف موفق هم بودیم...


شاید خنده دار باشه ولی این سایت را از خودم برام با ارزش تر بود ، تمام روز و شب و بهترین لحظاتم در این سایت بود.

تمام این مدت چه لحظه تحویل سال ، سیزده بدر ، عاشورا و... در سایت بودم و حتی نمیتونستم یک لحظه آنلاین نباشم...

احتمالا باورکردنی نیست که هر بار که برای سایت مشکلی پیش می آمد منم حالم بد میشد و مریض میشدم...

تمام احساساتم ، از غم و شادی تا نفرت و دوست داشتن را درون مطالبی که ارسال میکردم قرار میدادم!

از همه مهمتر دوستانم که هر کدام برای من یک معلم بودن و از آنها چیزهای زیادی یاد گرفتم...

در طول این مدت حتی یک سفر هم نرفتم چون نمیتونستم از سایت جدا بشم ، چه آرزوهایی که بخاطر سایت رها کردم

اما دست تقدیر و سرنوشت و بیشتر لجبازی بچه گانه کاری کرد که امروز مجبور بشم این جمع را ترک کنم و حداقل 6ماه دسترسی به اینترنت نداشته باشم...


از همه شرمندم , از همهکسانی که با رفتار و صحبت هام ناراحتشون کردم...

اسم نیاوردم چون حافظه اصلا یاری نمیکنه و مطمئن هستم اسم خیلی هارا جا می اندازم...


هیچ کس نفهمید یا بهتر بگم درک نکرد چرا اینکار را کردم ، حتی بهترین دوستانم...

میدونم همه ناراحت هستند و بیشتر از همه خودم اما این تنها راهی بود که به فکرم رسید...

هیچ موقع نگفتم سایت من! هرکسی سوال میکرد سایت مال تو هست میگفتم نه واسه همه بچه های آسمونی هست ، اگر امروز سایت به اینجا رسیده بخاطر همه شماها بوده...


چه کنم که الان در یک بزرگ راه گیر کردم که هیچ راه خروجی نداره و نمیتونم دنهد عقب برم...


دلم برای همتون تنگ میشه...

و در آخر جهانم بدون تو ((الف)) ندارد و نخواهد داشت...

+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 23:52  توسط **BOS3000** | 
زندگی من همیشه یه عالمه دوراهی داشته , یه عالمه دوراهی های رنگارنگ

به شخصه هیچ موقع توی انتخاب کردن هام گذینه درست رو انتخاب نکردم

یعنی شاید گذینه درست بوده اما راهش اشتباه بوده

آخرینش هم فروش تنها همدم زندگیم بود

4 سال گذشته توی این چهار سال همه زندگی و درس و تفریح و هرچیزی که فکروشو کنید پای این همدمم گذاشتم! همدمی که هیچ کس نفهمید چرا انقدر دوستش دارم...


جان خودم به هیچ عنوان فروش همدمم برای پول نبود

برای اعصاب داغونم بود

بخاطر کسانی که باید توی سایت باشن و نیستن

بخاطر اونایی که امسال سال سرنوشت ساز زندگیشونه و بجای درس نت هستن

بخاطرشب بیداری ها , سردرد ها , چشم درد هام بود


توی این مدت گاهی آروم بودم گاهی عصبی ولی 2چیز تکون اساسی بهم داد

In bOs3000 we trust

و دیگری...



خیلی عوض شده بودم! یادم رفته بود که توی پاییز میشه لبخند زد.

الان منم و یک دنیا لبخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 19:46  توسط **BOS3000** | 

سبز - زرد - قرمز

مثل چراغ راهنمایی سر چهار راه

دیشب تا ساعت 4 بیدار بودم , خودمم نمیدونم چرا! داشتم فکر میکردم به اون چیزایی که باید توی زندگیم باشه اون چیزایی که میخوام

وقتی چشمام داشت بسته میشد سردی هوا حس میکردم , پاهام سرد شده

همینطور که چشمام بسته بود یواشکی لبخند زدم از حس خوبی که بهم دست داده

حس میکنم قرار اتفاقات خیلی خیلی خوبی برام بیوفته

چقدر دلم برای سرما خوردن تنگ شده


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1392ساعت 15:18  توسط **BOS3000** |